![]() |
![]() |
|
|
یه وقتایی به دوستات احتیاج داری و نیستند .. اونوقت فکر می کنی که توی گردی کره زمین چقدر تنهایی..... چقدر دلم گرفته امشب.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 22:4 توسط دختر زشت |
|
|
هر قدم که برمی دارم انگار کسی در انتظار مرا در آغوش می کشد . بوی تو دربین همه درختان و خشت خشت خانه ها نفوذ کرده . روزی تو در این کوچه ها قدم زدی خندیدی شاید هم اشک ریختی . همه به چشم اشنا به من نگاه می کنند انگار قبلا در این کوچه ها بوده ام. هر طرف نگاه می کنم از بین درختان تو را می بینم .چقدر دوست داشتی من به اینجا بیایم. درختان و گل ها به من لبخند می زنند انگار بارها در رویای تو با تو زیر درختان در اغوش هم خفته ایم وآنها محافظ ما بوده اند که کسی خلوت ما را بهم نزند . بین باغ ها می ایستم همانجا کنار آن چشمه فریاد می زنم : من آمده ام پس کجایی ؟این رسم مهمانوازی نیست . پیرمردی به من نزدیک می شود شبیه همان که دیشب در خواب به من یک دسته گندم داد . گفت:از وقتی قدم به اینجا گذاشتی مهمان همه ما شدی ..یفرما ..او هم می آید . می نشینم و به صحرا چشم می دوزم نمی دانم شاید از این راه بیای . دخترک یک دسته گل صحرایی برایم می اورد بویش مرا مست می کند. جلوتر می روم روی سبزه ها دراز می کشم خورشید همه اشعه های طلایی اش را بصورتم می پاشد من طاقت نمی آورم چشمانم را می بندم وباز در اغوش تو آرام می گیرم وباز خورشید خونش را بر کوهها می ریزد یعنی ادمها باز عاشق شوید ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 17:49 توسط دختر زشت |
|
|
تو دنیا سردو بی روح که جانوری به نام ادم در آن قدم می زند وبرای اثبات خود پا روی همه چیز میگذاردودر آخر به جایی می رسد که با حیوان برابری می کند .. پس چه برتری ؟؟
پ.ن چند وقته قلمم ماسیده فکرم متوقف شده ... باز می خواهم بنویسم ..جای جدید .دوستان جدید ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 21:7 توسط دختر زشت |
|
|
هنوز صداي زنگوله حيوانهاي ايل توي گوشم بود كه از انجا دور شديم .
براي راحتي رفتم توي اون ماشين و به بيرون چشم دوختم از يه پيچ تند گذشتيم روي صخره نگاهم به بزهاي افتاد كه با پاهاي لاغر سعي مي كردن تعادل خود را حفظ كند(يعني پاهاي من از اين بز ضعيفتره كه توي زندگي نتونم بهش تكيه كنم اون بزي كه فقط اين پاهاي لاغر از صخره و كوه نگه اش داشته شايد يه نگاهشم به اسمون بود ...) دوباره يه پيچ تند ديگه ماشين ها سعي مي كنند با سرعت كم حركت كنند
جاری باشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 23:22 توسط دختر زشت |
|
|
کبوتر از وقتی که راه را اشتباه رفته بود وارد قفس کرکسها شده بود7 . لحظه اول بهش حمله کردند. سرش را شکستند . بالهایش را زخمی کردند . دیگر نای بلند شدن نداشت .کف قفس افتاد و اشک ریخت . اشکهایش مثل نمک روی زخمهایش ریختند و دردش بیشتر شد. بالاخره تصمیم گرفت . یک زندگی مسالمت آمیز با کرکسها !!!!!!! اما هر لحظه فکر می کرد کجای راه را اشتباه آمده ؟ آیا از اینجا راهی به لانه کبوتران هست ؟ شاد زی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 22:36 توسط دختر زشت |
|
|
خسته ام ، خسته از پروازهاي طولاني و اوج گرفتن هاي مداوم ... خسته از بي همسفر بودن از همسفرهاي ناتوان كه تاوان ادامه راه را نداشتند و سنگي به بالهايم زدند و از نيمه برگشتند و من فقط توانستم دور شدنشان را ببينم . چون هدفي جز اوج نداشتم اما هر چه جلوتر رفتم افق را دورتر ديدم و اين پندار كه تا افق راهي نيست كمرنگ شد . حال بالهايم ديگر جاي سنگ ندارد مي خواهم روي اولين ابر بالهايم را پهن كنم و ارام سر روي ان بگذارم چشمهايم را ببندم و دمي بياسايم بالهايم زخمي ام خسته اند وخودم ... ستاره ها لحظه اي در گوشي با هم پشت سر ماه حرف نزنيد ساكت باشيد بذاريد بخوابم . به خورشيد بسپاريد زود بيدارم كند شايد مرهمي براي زخمهايم داشته باشد
پ.ن توی این چند روز فقط از دوستان نارو دیدم خسته شدم ... یعنی اینقدر دنیا عوضی شده ؟؟؟ هر چی صادق تر می شی بیشتر اذیتت می کنن ...
شاد زی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 1:54 توسط دختر زشت |
|
|
پدرم
بي تو ديو وحشت هر زمان مي دردم بي تو احساس من از زندگي بي بنياد واندر اين دوره بيدادگريها هر دم كاستن . كاهيدن . كاهش جانم . كم كم پدر اي تنها بهانه زندگيم . وقتي مي خوام ازت حرف بزنم قلمم عاجز مي شه چون تنها بهانه زندگي ام هستي آخرين بهانه وابستگي ام به اين دنيا بي ارزش .... پدر تنها پشت و پناهم چگونه بر دستانت بوسه برنم و بگويم چقدر دوستت دارم ؟ وقتي از دنيا دلم مي گيره اشكهايم را برايت به ارمغان مي اورم مي دانم طاقتش را نداري وقتي با دستان مردانه و پر مهرت اشكهايم را پاك مي كني ارام مي گيرم باورم مي شود هنوز كسي هست كه .... پدر پدر پدر نمي دانم چه بگويم چطور عشق و علاقه ام را ابراز كنم تنها بهانه ام ... وقتي به رفتن فكر مي كنم بهانه اي مي شوي براي ماندنم و تحمل كردن اين دنياي لعنتي ... هميشه برايم باش كه لحظه اي بي تو نمي مانم ... دوستت دارم دارم ....دارم ...دارم ...به قدر جانم ... هيچ كس نمي تواند علاقه ام را به تو درك كند..... پدرم كوه صبرو گذشتم ....روزت مبارك با تمام وجودم بهت افتخار مي كنم پدرم اين گل برايت كم است گلي مي خواهي مثل اين گل كه عين گل هاي است كه توي باغچه با تمام وجود مي كاري...
روز پدر و مرد را به همه تبريك مي گويم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 1:45 توسط دختر زشت |
|
|
گاهي چشمان با آدم حرف مي زنند . حرف زدني كه با هيچ زباني قادر به بيانش نيستيم . 2 نمي توانيم فرار كنيم بايد تا آخر بشنويم .......... وباز چشمان ما را مي گيرند و بايد با همه حواس بشنوي تا هيچ وقت يادت نرود آنوقت است كه ديگراگر عضوي فراموش كرد عضو ديگر ياد اوري مي كند . پس بيايد با چشمان حرف بزنيد و با همه وجود گوش كنيد . حتما مي پرسيد چه چيز مي خواهيم بگويم و چه مي خواهيم بشنويم ؟ چيزي هاي كه با زبان نمي توان گفت و با گوش نمي توان شنيد . آهان همين را مي گفتم ..................حالا فهميديد منظورم چه بود ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:19 توسط دختر زشت |
|
|
چندوقتی دارم به قصه شازده کوچولو فکر می کنم
شاید خیلی هاتون خوندید . اکثریت هم اون تیکه معروف صحبت روباه وشازده رو دوست دارم تو اگر دوست خواهی مرا اهلی کن . روباه اهلی شد . شازده کوچولو کل دنیا رو گشت و با چیزهای زمینی آشنا شد و بهشون دلبسته شد. آخر داستان شازده کوچولو بر می گرده به سیاره اش این آخر ماجراست !!!!!. اما هیچ کس نگفت شازده کوچولو با دلبستگی های که پیدا کرده بود چیکار کرد؟ وقتی دنیا رو ندیده بود با گلش تنها می تونست زندگی کنه . اما حالا چی ؟ هیچ کس به شازده کوچولو تا حالا فکر کرده ؟؟ مگه دل نداشت؟ کاش یکی بتونه بهم بگه اون چیکار کرد؟
جاری باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:45 توسط دختر زشت |
|
|
بوسه ما همراه شود با اواز چکاوکها ..
باد گل های رز را به رقص درمی اورد ..
همه دنیا در شادی ما سهیم می شود ...
ومن طعم بودن تو رو می چشم ...
بویت همه عطر گل ها را می گیرد ...
چشمهایت مرا باز جادو می کنند و من مست می شوم ... جاری باشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 23:44 توسط دختر زشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
رها چون باد خوشا پر کشیدن ،
خوشا رهایی خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1390 مهر 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 |
|
RSS
|